تبليغاتX
اشك
اشك
ردپاي اشك
     
  شنبه چهاردهم شهریور 1388 (21:53)
 

زندگی کوتاه تر از آنست که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر ازآنند که بشکنند

آنچه از روزگار به دست می آید با خنده با قی نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمیشود

فردا خورشید طلوع خواهید کرد ،حتی اگر ما نباشیم

سعی کنید دو جور زنگی کنید یکی برای خودتان یکی برای دیگران .برای خود زندگی کنید برای دیگران زندگی باشید

| نوشته شده توسط مهسا
      دلم شکسته
  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 (16:30)

 

خدایا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفاکن......................

نوشته شده توسط مهسا
      تنها
  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 (23:26)
          

تنها می مانم ای کسانی که.....

هرگاه که من مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همگان بدانند که در دنیا جز سیاهی چیزی ندیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا بدانند که هنوز چشم انتظارم.

دهانم را باز بگذارید تا باور کنند که هنوز ناگفتنی ها دارم.

دستانم را باز بگذارید تا ببینند که چیزی با خود نخواهم برد.

در تابوت را باز بگذارید تا شاید بیاید؛آنگاه صلیبی از یخ بر سر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب

گشته و بر خاکم بگرید.شما نگریید،دیگران نگریند،هیچ کس نماند همه بروید.

تنها بودم می خواهم تنها بمانم

آفی که یکی از بهترینها برام گذاشته بود و منو با تمام وجود تکون داد اما اون هیچ وقت .....

| نوشته شده توسط مهسا
      تجربه را تجربه کردن خطاست .................
  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 (22:47)

میگویند آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند:

اول اینکه احساس کنند کسی دوستشان ندارد.

دوم اینکه احساس کنند کسی خیلی دوستشان دارد .

هیچ کس با وفا نیست

آخه آدم غمشو به کی بگه قصه ماتم شو به کی بگه 

ای    خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا 

توی این شهر قدیمی همه چشما بی فروغه هم سرها توی سینه همه عشقاشون دروغه

 

| نوشته شده توسط مهسا
      بهترینم
  سه شنبه نهم تیر 1388 (23:7)

گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد. و گاهی بالشم را پر از شعرهای تازه می کنم تا خواب تو را ببینم.گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس رویاها را روی پیراهنم حس می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آرام و شفافند که وقتی چشم می گشایم؛ جای پای تو روی فرش راه می رودو کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند. یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را از هیچکس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلکهایم را باز کنم؛ تو را می بینم.احساس می کنم همه پرستوها برای تو آواز می خوانند و چراغهای آبادی برای تو روشن می شوند.نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاجها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در بهار به دنیا خواهم آمد.آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد؟گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی؛ تنگ می شود و دوست دارم نام تو رو بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم. و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خاک می روم. گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برایپروانه های خشک شده گریه کنم .

دلم برات تنگ شده بهترینم ( م .گ)  عزیز

| نوشته شده توسط مهسا
      عیدتون مبارک.....................
  جمعه سی ام اسفند 1387 (0:12)

                  

 

سالی که گذشت سالی عجیب بود.

سالی که گذشت سال جدایی بود. سالی که گل یاس گلبرگهایش را رایگان فروخت ، نیلوفر آبی در مرداب خودخواهی خود غرق شد. کمر پدری در زیر بار مشکلات شکست و گونه هایش از شرم زن و فرزند سرخ شد. سالی که پدری از پدر بودنش استعفا داد. موهای مادری از غصه ها سفید شد و دعاهایش در گوشه چهار دیواری خشتی خانه مدفون شد. سالی که مادری در گوشه اتاق غم ها خورد. پسری در زیر بار طعنه ها پنهان شد و آرزوهای و امیدها را در گورستان خیالش به خاک سپرد. دختری در انوار صبحگاهی از دختر بودنش پشیمان شد و کودکی بخاطر فقر پدر و مادرش چون ابر بهاران هر روز گریست.

سالی که دوست داشتن حرام شد و پرواز برای مدتها غیر ممکن بنظر رسید. جنگلها تک درخت شدند و قبیله ها خانه ها. به محبت و راستی و عشق جایزه بهترین دروغ سال را دادند و صداقت را نادرترین صفت سال نامیدند و دورویی  را به حراج گذاشتند.

و من به خود قول داده بودم همه چیز را کنار بگذارم و به همه چیز شک کنم و هیچ حرفی و خبری نگویم جز دروغ.حتی به چشمهای خیس خود در آینه........

ناگفته نماند. سالی که گذشت سال وصال بود.نسیم لنجنزار قلبم را به حراج گذاشتم. با سرنوشت معامله کردم. ستاره ای خریدم از نوع دست نیافتنی که هر شب نگاهی به آن بیندازم و با هر چشمک زدنش زنده شوم.......

آه ای خدا!!!! خدا کند امسال همه چیز بهتر شود. خدا کند چنگیز تازه ای از راه نرسد. قلبم را فتح نکند. سر آرزوها و امیدهایم را نبرد و دفتر خوبی ها را نسوزاند. خدا کند وجودم را به یغما نبرد. خدا کند کسوف و تاریکی دایمی نشود و دوباره آن خورشید از پشت سیاهی بیرون آید.

دوستان عزیز برای من دعا کنید سخت محتاجم به دعا برام دعا کنید به تمام آرزوهام برسم برای همــــــــــــــــــــــــــــــــــــمتون آرزوی موفقیت دارم امیدوارو روزهاتون همیشه بهاری و دلاتون سبز سبز باشه عیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد همگی مبارک ساله خوبی داشته باشین.

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا راضیم به رضای خودت

آهای زمستون خداحافظ اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ میشه چطور ازت دل بکنم خداحافظ تا زمستون ۸۸ خداحافظ . وسلامی گرم میکنم به بهار عزیزاگه بدونی چقدر دلم گرفته که نگو وای زمان تور وبه خدا قسمت میدم یه خورده صبر کن من کارام حالا مونده تموم نشده صبر کن سپری نشو وای خدای من دیگه چیزی نمونده باید چی کار کنم کمک کسی وقت اضافه داره به من بده وای خدااااااااااااااااااااا.............

تقدیم به شمایی که خیلی گلی

| نوشته شده توسط مهسا
      خدای من دریاب مرا
  شنبه بیست و هشتم دی 1387 (23:45)
 

گاهي وقت ها واقعيت با اونچيزي كه ما پيشبيني ميكنيم كاملا فرق داره ای قلم ای همزاد ای هم سرنوشت خاطراتم رانوشتی دستت خوش اشکهایم را کجا خواهی نوشت .

خواستم شرح غم دل بنویسم با قلم 

                             آتشی در قلم افتاد که طومار بسوخت

(خدايا حكمتت رو شكرقربون لطف و کرمت )

نوشته شده توسط مهسا
      یه خورده حرف دل
  چهارشنبه هجدهم دی 1387 (22:13)

 

   زندگی می گذرد اما به نامردی چرا ؟

اگر کسي را دوست داشته باشي

نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني

نمي توني دوريش را تحمل کني

نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري

نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري

واسه همينه که عاشق ها دیونن

پر از بغضم پر از حرف سکوتم /تو رو گم کردم اما روبروتم/  منو برگردون اونجایی که بودم /آخه  تا کی گرفتار سکوتم/ تو دنیایی که پر از آرزوهاست/ هنوزم زخمیِ سیب فریبم/ اسیر این شبای نا نجیبم/ تو خوبی کن بیا به خلوت من/ تو که میدونی من اینجا غریبم /هنوزم عکس چشمات روبرومه/ نگاه تو تمام آرزومه .

تو را می بينم ،تو را می شنوم ، تو را می گويم ،تو را می نويسم، تو را باور دارم و هميشه با توام به راستی شايدسودای عشقی در تو نيست . و شايد نخوای رسوای عشقم باشی .اما غريبه دل من، آشنابا جسمت نيست در کنارم .اما روحت هست در وجودم. روح واحساست را بارها و بارها زمزمه کردم.عشق و احساسم را بارها وبارهامرور کردم .شايد هيچ زمانی با من نباشی وبا روحم يکی نشی و  نخواهی با من باشی.

شايد تو تنهای تنها رويای شبهای مهتابی زندگيم باشی.شابد تو  برای ديگری باشی.اما خوشحالم که کسی نميتونه  فکر و يادتو از من بگيره.اي کاش منو ببينی و وجودمو باور کنی. اي کاش در شبهای ظلمات تنهاييت تک چراغ دلت من باشم.ايکاش ارامش بعد طوفان دلت من باشم.ايکاش رسوای دلم باشی و شيدای عشقم. 

 ای تو قصه گوی شبهای مهتابی.ای تو ايمان شبهای تنهايی با تو بودن را روحم از تو ياد گرفت. بگو بی تو بودن را از کجا ياد خواهد گرفت.

 بمان تا مرده نباشم و در اغوش تو باشم.تو که بايد شب را از ميان چشمانت معنا کرد.محبت را در قلب کوچکت معنا کرد.تو که گرمای خورشيد را در بر داری زيستن در کنار معشوق  تو که می دونی عاشقم برات تا بيکرانها.

بيا ای تو ايمان گمگشته ام

ديگر گمگشته ام مباش

 ديگر لحظه ای را بی من مباش

همیشه یه نفر هست که ادم بخواد  با اون درد دل کنه

ولی وای به اون روزی که اون خودش درد دل ادم باشه.

خدایا اون روز را برای هیچ کس نرسون و طعم تلخ جدایی را نصیب کسی مکن

اگر چه جدایی حاصل تقدیر دنیاست  .

قابل توجه اون دسته آدمهایی که می پرسن  راز عشق من چیه ؟

سر عشق نهفتنی است نه گفتنی و بساط مهر پیمودنی است نه نمودنی...

| نوشته شده توسط مهسا
      خیال خام پلنگ
  دوشنبه چهارم آذر 1387 (21:20)

                    

333

 
 
خیال خام پلنگ من/به سوی ماه پریدن بود

و ماه را از بلندایش/ به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم /پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من/ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ /اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من /به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم /موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز/ به هم نرسیدن بود

شراب خواستم / عمر من شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه/ بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی/ کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت/ ولی به فکر پریدن بود.

مرحوم حسین منزوی

| نوشته شده توسط مهسا
      چراخاطراتمان بلا تکلیف اند؟ .....................
  شنبه بیست و هفتم مهر 1387 (22:10)

الماس را جزدر قعر زمین نمیتوان پیداکرد و حقایق را جز در اعماق فکر نمیتوان یافت.

هر آدمي براي نوشتن يه بهانه داره. يكي به اين بهانه مي‌نويسه كه ديگري بخونه، يكي براي اين مي‌نويسه كه دلش سبك بشه، يكي براي نشون دادن استعدادش مي‌نويسه، يكي مي‌نويسه كه فقط نوشته باشه، يكي مي‌نويسه كه جنجال درست كنه، يكي مي‌نويسه تا دوستي برقرار بشه، يكي مي‌نويسه كه از دلتنگي دربياد، يكي مي‌نويسه كه ... .

هركس يه جور نوشته رو دوست داره. هر كس وقتي مي‌نويسه، دوست داره يه نفر بخونه. بيشتر آدمها دوست دارند بنويسند كه درد خودشون را به همه بگويند و خودشونو خالي كنند .......

 از غم تنهايي و دلتنگي و .....

حالا بــــــمـــانـــد که ما برای چی مینویسیم.....زمان درگذر است ومن در حسرت روزهای گذشته ، کاش زمان برمی گشت ،کاش خاطراتم باز تکرار می شدند ،کاش می شد فریاد بزنم ،ای کاش کسی میدانست که من خواهان رفتنم ، دنیا با توام ، بایست مسافر تو خسته است ،خسته از تو ، خسته از آدمکهای پوچالی ، خسته از هر چی ، من گم شدم ،در نماد خوبی و بدی ... مرا دریاب ، دریاب تا به قعر و تاریکی نروم که دیگر راه برگشت نباشد خدایا کمکم کن .کمکم کن.................توکلم فقط به توست(یا مهدی بیا که جهان در انتظار توست )

 

 

با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب

 

یادته گفتی بهم :

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد

 

دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد

 

یادته گفتی بهم

 

اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا 

 

که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو

 

اومدم آهسته

 

نرم تر از پر قو

 

خسته از دوری راه  خسته و چشم براه

 

یادته گفتی بهم

 

عاشقی یعنی دچار

 

فکر کنم شدم دچار

 

تو خودت گفتی

 

چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه

 

آره تنها باشه

 

یار غم ها باشه

 

یادته می گفتی

 

گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان تازه شود

 

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

 

صاحب یک نفسه

 

نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من

 

پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت

 

راستی می گفتی

 

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

 

آره کاشکی دلشون شیدا بود

 

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

 

تو خودت گفتی بهم

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

| نوشته شده توسط مهسا
      غول بزرگ
  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 (22:44)
سلام دوستان عزیز سلام به روی ماهتون وای که چقدر دلم واستون تنگ شده

دیگه باید شروع کنم کتاب زندگیمو درست ورق بزنم دارم روزهایی رو پشت سر میزارم روزهاییی که شاید دیگه هیچ وقت برنگردن باید قدر ثانیه های زندگیمو بدونم باید سخت بخونم  به قول بچه ها این غول بزرگ و شکست بدم البته اول امیدم به خداست شما هم برای من و دوستای گلم دعا کنید دوست دارم به هر چی که میخوام برسم البته خودخواهیه اما خب خواستن توانستن است  پس واسم دعا کنید می خوام دیگه درست تصمیم بگیرم و درست ادامه بدم خدا جونم خودت کمکم کن  تنها امید ناامیدیم و تنها پناه بی پناهیم تویی  

باید ۱ روزی شروع کنم استارت بزنم گاز بدم البته با دوست گلم  مخصوصا ف .ط  

خدا کنه امسال همه چیز بهتر بشه هیچ مانع شکستم نشه برام دعا کنید فعلا بای

لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد ...........

 تیر ۸۷

| نوشته شده توسط مهسا
      ما زنده به آنيــــــــــــم كه آرام نگيريـــم -------- ----------------موجيم كه آسودگــي ما عدم ماسـ
  جمعه بیستم اردیبهشت 1387 (23:42)
 

 

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره

گاهی وقت‌ها دلت می گیره وقتی می‌فهمی خیلی کار‌هارو یه جور دیگه باید انجام می‌دادی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که چقدر ساده‌ای

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که خوب بودن به درد نمی‌خوره، باید پست بشی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی حس می‌کنی چقدر تنهایی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت می‌خواست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

| نوشته شده توسط مهسا
      بهاري كه منم شما منو سرشار از شكوفه كنيد .....
  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 (21:25)

سلام

چند وقتي ميشه كه آپ نكردم ديدم لحظه خيلي قشنگي دلم نيومد وبلاگمو تنها بزارم اومدم كه آپ كنم .

سال۱۳۸۷ تحولي دوباره را به شما دوستان بهاري خودم تبريك ميگم سال خوب و خوشي سرشار از سعادت و سر بلندي را براي شما آرزو دارم .

لحظه ي سال تحويل لحظه ي قشنگيه بيايين همه براي هم ديگه دعا كنيم .

من اميدوارم همه به آرزوهاي رنگيشون برسن خدايا به من حقيرم كمك كن .

دوستان منو فراموش نكنين سخت به دعاتون نياز دارم .

 

| نوشته شده توسط مهسا
     
  چهارشنبه چهارم مهر 1386 (22:42)

 

 

سحر در سجده ی پاکی

تو را در زجه های قلب بیمارم دعا کردم

هزاران بار

در اندوه و تنهایی

تو را درهایهای گریه و اشکم صدا کردم

تو را من تا سحر

هر شب به تنهایی دعا کردم

 

دریغ از درد تنهایی

دریغ از آه سرد و اشک رسوایی

که در دنیای بی مهری

کسی از دل نمی تابد

و من در آسمان و کهکشان اینچنین دنیای بد عهدی

تو را خورشید پاک آسمان عشق کردم

تو را من عاشقم عاشق

تو را با عشق و مستی من وفا کردم

 

 

عجب دنیای بدعهدی

عجب دنیای صد رنگی

عجب رنگ پر از ننگی

چرا اینگونه بی رحمی ؟

چرا از خود نمی پرسی؟

چرا با من چنین کردی ؟!

من اینجا در تمام لحضه هایم

نام زیبای تو را فریاد کردم

تو را در کفر این هستی ،خدا کردم

خدایا من تو را اینگونه با خود آشنا کردم

از آن روزی که مهر از من گستی

تو را من تا خدا فریاد کردم

دعا کردم دعا کردم تو را من از هر بلایی رها کردم

 

 

عجب دنیای بی رحمی

نمی دانم  خدایا

من چرا بیگانه ای را با دل دیوانه خود آشنا کردم

چراااااااااااااااااا؟!

 

 

| نوشته شده توسط مهسا
      اشک
  چهارشنبه چهارم مهر 1386 (22:40)

 

 

 

میروی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی

                                             می روی تا با نبودن عشق راپر پر کنی

                                                         آن همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است

                                                                      من نباشم میتوانی روزها را سر کنی

                                                                                           در نبودت گریه کردم آینه احساس کرد

                                                                          آینه شو گریه ام را حس کنی باور کنی

                                                      سبز در عشقت شدم تو دانستی ولی

                                عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی

                  بعد تو درسینه نامت می شود یک خاطره

کاش می شد قه عشق مرا باور کنی

 

| نوشته شده توسط مهسا
      نفرین
  چهارشنبه چهارم مهر 1386 (22:38)

 

نفرینت می کنم اما هنوزم دلم اسیره

 

یه روزی خودت می فهمی یه روزی که خیلی دیره

 

من میرم واسه همیشه هیچی تنهایی نمیشه

 

فکر میکردی بر میگردم حالا باورت نمیشه

 

گریه نکن گریه نکن گریه نکن اشکاتو باور ندارم

 

بازم داری دروغ میگی دروغ میگی من که ازت نمیگذرم

 

آخه دیگه باور ندارم عزیز دلم حتی اگه بگی دوست دارم

 

نمیدونم تو دل به کی بستی قلبمو شکستی چاره نیست باید برم

 

اگه به پام بیفتی بگی دروغ نگفتی دیگه باور ندارم اینو بدون که باختی

 

دیر اومدی عزیزم باید تنها بمونی باید برم که شاید تو قدرمو بدونی

 

 

 

 

| نوشته شده توسط مهسا
     
  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 (8:22)

 

      

سلام به شما که بهترینید

امیدوارم همیشه مثل گل باشید اما عمرتون مثل گل نباشه

خوش آمدید

| نوشته شده توسط مهسا
     
  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 (8:0)

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما میشکنه

| نوشته شده توسط مهسا
      دوست دارم
  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 (7:49)

 

 

                د: داشتن تو برای لحظه ای به تمام عمر بی کسی ام می ارزد

و: وابسته تپش های قلبت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد

س: سرسپرده  برق نگاه توام لحظه ای که مرا به آغوش گرمت مهمان می کنی

ت: تک ستاره شب های بی فانوسم شدی زمانی که از خدا تکه ای نور طلب کردم

ت: تپش های قلبم در گرو حضور توست که در رگهای زندگیم جاری ست

د: دوری از تو درد آورترین مجازات دنیاست

ا: آرامش تک تک لحظات زندگی ام به لبخند زیبای تو وابسته ست

ر: روشنی بخش زندگی و رنگ آمیزی زیبا برای رویاهای من هستی

م: معنی دوست داشتن یعنی این......................

 

| نوشته شده توسط مهسا
     
  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 (7:36)

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

 

 

آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

 

 

مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود

 

 

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

| نوشته شده توسط مهسا
..