![]() |
![]() |
|
| ردپاي اشك |
سحر در سجده ی پاکی تو را در زجه های قلب بیمارم دعا کردم هزاران بار در اندوه و تنهایی تو را درهایهای گریه و اشکم صدا کردم تو را من تا سحر هر شب به تنهایی دعا کردم دریغ از درد تنهایی دریغ از آه سرد و اشک رسوایی که در دنیای بی مهری کسی از دل نمی تابد و من در آسمان و کهکشان اینچنین دنیای بد عهدی تو را خورشید پاک آسمان عشق کردم تو را من عاشقم عاشق تو را با عشق و مستی من وفا کردم عجب دنیای بدعهدی عجب دنیای صد رنگی عجب رنگ پر از ننگی چرا اینگونه بی رحمی ؟ چرا از خود نمی پرسی؟ چرا با من چنین کردی ؟! من اینجا در تمام لحضه هایم نام زیبای تو را فریاد کردم تو را در کفر این هستی ،خدا کردم خدایا من تو را اینگونه با خود آشنا کردم از آن روزی که مهر از من گستی تو را من تا خدا فریاد کردم دعا کردم دعا کردم تو را من از هر بلایی رها کردم عجب دنیای بی رحمی نمی دانم خدایا من چرا بیگانه ای را با دل دیوانه خود آشنا کردم چراااااااااااااااااا؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:42 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اشكي درخشانم كه از چشمان زيباي فرشته اي پاك بر دامان سبز زمين چكيده ام و از رد پاي خيس من رود زندگي جريان گرفته است
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|