![]() |
![]() |
|
| ردپاي اشك |
|
تا چشم بر هم میزنیم آسمان رنگ خاک میگیرد وزمین رنگ شب ، با دستمان رنگ حسرت بر کتاب زندگی میکشیم آفتاب چادر شب بر سر میکند وشعرهایمان بی پایان میماند شمع وجودمان بی آنکه آتش در دل داشته باشد قطره قطره آب می شود و ذره ذره دود میشود و یک باره نیست می گردد کا ش در زیر نگاه خدا دفن میشدیم کاش در خاطر روزگار مبهم میشدیم کاش کسی آفرینش ما را منکر میشد این روزها برایمان واژه ی بیداری و مترادف بی خوابی است و خوابمان بوی مرگ می دهد به امید خواب بوییدن یک گل دیده بر هم میگذاریم و با لگدمال شدنش از خواب بیدار می شویم کاش و ای کاش بیدار می شدیم از این خمار هوای مسموم گورستان غفلت ! تا به کی کوری ! تا به کی مرداب ! تا به کی سیا هی !؟ و من میاندیشم که به کدامین گناه راه عروج را گم کرده ایم و گنج سعادت را به بهایی فروخته ایم ؟آخر چرا چشم ما در آسمان ستار های نمی جوید چرا راز گل سرخ را فراموش کرده ایم ؟ چرا در این بیابان وحشت به چاه آب مستی در افتا ده ایم و تشنگی آه.................؟ خدایا بالهایم را به من بازگردان تا به پله های ترقی پرواز کنیم به امید آن روز . دوست نادیده ام همواره دوستت دارم و برایت از درگاه ایزد منان آرزوی توفیق و بهروزی دارم و منتظر نوشتاری از تو هستم تا شاید حالی از بپرسی .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:3 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اشكي درخشانم كه از چشمان زيباي فرشته اي پاك بر دامان سبز زمين چكيده ام و از رد پاي خيس من رود زندگي جريان گرفته است
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|